تلاش


بزرگی میگفت راز شادکامی در این است که :

به اندازه ای که تلاش کرده ایم آرزو کنیم،

یا هر آرزو یی داریم ، از این به بعد به اندازه اش تلاش کنیم ...

روزهای کودکی


می خواهم برگردم به روزهای کودکی

آن زمان ها که : پدر تنها قهرمان بود .

عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد

بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود ...

بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند .

تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند.

تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود

و معنای خداحافـظ، تا فردا بود ... !



 


عهدباخدا

چند سال بود ازدواج کرده بودند ولی صاحب اولاد نمی شدند ...

روزی با خدای خودش خلوت کرد و اشک تو چشماش جمع شد ... نذر کرد اگر صاحب فرزندی شد اسمش رو علی یا زهرا انتخاب کنه ...

***

سال بعد خونه شون از صدای یک دختربچه زیبا پر شده بود ... بله خدای مهربون به هرکس که بخواد عطا میکنه ...

تو دفتر ثبت احوال، شناسنامه به اسم زهرا براش گرفت ولی دختربچه رو در خونه آناهیتا صدا میزد ...

به من نه، به خودتون جواب بدید : به نظر شما به عهدش وفا کرده بود ...

زندگی زیباست

 

زندگی زیباست زشتی‌های آن تقصیر ماست، در مسیرش هرچه نازیباست آن تدبیر ماست! زندگی آب روانی است روان می‌گذرد... آنچه تقدیر من و توست  

 همان می‌گذرد 

 

مادر


همیشه دوستت خواهم داشت
مادر کودکش را شیر می دهد
و کودک از نور چشم مادر
خواندن و نوشتن می آموزد

وقتی کمی بزرگتر شد
... کیف مادر را خالی می کند
تا بسته سیگاری بخرد

بر استخوان های لاغر
و کم خون مادر راه می رود
تا از دانشگاه فارغ التحصیل شود

وقتی برای خودش مردی شد
پا روی پا می اندازد
و در یکی از کافه تریاهای روشنفکران
کنفرانس مطبوعاتی ترتیب می دهد و می گوید :

عقل زن کامل نیست ...


چیزی به اسم خیانت وجود نداره ... به اسم خریت وجود داره ...
تویی که زیادی اعتماد میکنی ... و اونی که سوء استفاده میکنه ...